ریحانه ریحانه ، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

ریحانه عسلی

مهد کودک کوچولوهای ناز

1392/4/14 21:09
2,645 بازدید
اشتراک گذاری

از آخرین نوشته م تقریبا 2ماه میگذره. خیلی دوست دارم بیام و از روزانه هامون برات بنویسم. از کارایی که انجام میدی. از حرفای جدیدی که میزنی از کلماتی که پای به پای ما تکرار میکنی و کلی ما رو میخندونی.ماچ از شیرین کارایات، اذیت کردنات، خانم شدنت و و و .... ولی حیف....حیف که زیاد وقت ندارم. خیلی دلم واسه شب بیداری هام تنگ شده. آخه فقط تو اون زمان بود که میتونستم به وبلاگت سربزنم و آپش کنم، به ولاگ دوستان سربزنم ، اینترنت گردی کنم و....حیف که شبا باید زود بخوابم تا صبح به موقع بتونم بیدارشم و برم سر کار. یه چیز جالب برات بگم. من خواب رو خیلی دوست دارم. البته بیشتر خواب صبحهاو ظهرها رو. ولی از وقتی بعداز تولدت میرم سر کار، حاضرم از خستگی انجام کارها شب زود بخوابم ولی صبح زود بیدار شم که وسایلت رو جمع کنم و تو رو راهی مهد کنم. کاری که قبلنا هرگز نمیتونستم انجام بدم.

چند شب پیش برا انتخاب و ارسال عکسات واسه خاله ها بیدار موندم و مسنجرم هم روشن بود. خلاصه دیدم که نصف شبی همه هستن. خاله هات که یکی یکی میومدن و پیام میدادن و میرفتن. دختر دایی م هم بود. بعد از یه مدت دایی مهدی هم اومدمژه زنعمو نجمه هم بودنیشخند و من خوشحال ازدیدن این همه آدم و اونا متعجب از حضور اون موقع من. که همش میگفتن برو بخواب فردا دیرت نشهزبان منم هی میگفتم باشه. خلاصه صحبت با زنعمو نجمه گل کرد و ما تا ساعت 3بیدار بودیمنیشخند ولی چه شبی بود بعداز مدت ها. خیلی خوش گذشت.

خلاصه بگذریم....

این مدت خیلی اتفاقات ریز ودرشت افتاده. متاسفانه خیلی هاش یادم رفته. این سری میخوام از مهدت برات بنویسم که چقدر بهت اونجا خوش میگذره. صبح که با روی باز میری مهد و ظهر که با گریه از مهد میارمت خونه.ابرو

اسم مربیت زهرا جونه واسم پرستارت زینب جون.تو خونه مرتب اسمشون رو تکرار میکنی و در مورد دوستات و اتفاقاتی که برات تو مهد افتاده دست و پا شکسته صحبت میکنی. یا یه سری کار انجام میدی که ما تا حالا انجام نداده بودیم . فرداش که از مربیت پیگیر میشم ، میفهمم که ای شیطون از مهد یاد گرفتی و مثلا فلان اتفاق برات افتاده.

یکی از چیزهایی که مرتب تکرار میکنی اینه:

دستت رو خودت گاز میگیریو میگی : آریا

داستان از این قراره که آریا از همه ی بچه هایی که تو کلاستون هستن قلدرتر و هیکلی تره. یه روز که سوار تاب بوده تو لباسش رو میکشی و میگی بیا پایین من بشینم. اونم در یک اقدام سریع(مربیت میگه چشمم بهت بوده ولی نتونستم کاری بکنم) دستت رو گاز میگیره.خلاصه این جای کبودی تا10روز همینجوری رو دستت بود.الهی بمیرم برات دختر خوشگلم که دیگران اذیتت میکنن ولی تو هیچ کاری بهشون نداری. فدای تو دختر مظلومم.ماچ

یکی دیگه از کارات اینه که موهات رو میکشی و میگی: آرین

آرین هم کوچیکترین نی نی مهدتونه. همون که همسایه بغلیمونه و هر روز من و مامانش(منیره خانم) میایم دنبالتون و میریم خونه. این آرین ما ماشالا الان 10 ماهشه یاد گرفته مو میکشه. یه چیز جالب که وقتی موهات رو میکشی خودت هم میگی بددددددددددهکلافه. انگار وقتی موهات رو آرین میکشه مربی دعواش میکنه و میگه: بده ، این کار بدیه. انجام نده. یعنی در عین حال نقش سه نفر رو بازی میکنیبغل نقش آرین ، خودت و زهراجون. الهی مامانی دورت بگرده با این شیرین کاریات.

یه  روز هم از مهد اومدی که دیدم یکی صورتت رو چنگ انداخته که کاشف به عمل اومد کار سپهر بوده. بازم سر یه اسباب بازی دعواتون شده بوده.

راستی برات بگم اسم دوستای تو کلاست رو:

آرین ، آریا ، سپیده و سپهر( که دوقلو ن) بهار ،که بهش میگی بلازبان

اینا ثابت های تو کلاستن که ماماناشون کارشون تعطیلی نداره مثل ما و صبح کار هستن. در طول سال تحصیلی هم چند نی نی دیگه به شما اضافه میشه که اونا شیف گردون هستن صبح و عصر. والا زهرا جون خیلی حوصله داره که میتونه از شما وروجک ها نگهداری کنه.

زهرا جون و زینب جون خیلی هم تو رو دوست دارن هرروز کلی قربون صدقه ت میرن و کلی میبوسنت. اگه یه روز نری یا دیر بری سراغت رو میگیرن. میگن ماشالا نسبت به بچه های دیگه شیرین زبون تر و باهوش تری. بزنم به تختههورا

خوراکی هایی که هر روز برات میذارم شامل سه چیزه: صبحانه ، میوه ، ناهار. که علاوه بر اینها هم معمولا کیک یا بسکوییت برات میذارم که بازم اگه گرسنه ت شد دستت باشه وبخوری. یه مدت خیلی ماشالا اشتهات خوب شده بود. تازه کلمه ی غذا رو هم یاد گرفته بودی و این شده بود واسه ما داستان.

راه میرفتی میگفتی غذا غذا غذا.... پشت سر هم. یه روز رفتم مهد دیدم زینب جون میگه بیا به دخترت برس که داره ما رو هم میخوره. هر چی براش گذاشته بودی خورده بازم میگه غذا. خلاصه ما برگشتیم خونه سریع برات غذا گرم کردم خوردی. وقتی برا خودمون هم سفره پهن کردم بازم اومدی نشسته کنار سفره و ...... ماشالا ماشالا نوش جونت جیگر شیرین زبون مامان.

تو همون مدت که تقریبا 3-2هفته طول کشید کارت این شده بود با اینکه شب خوب سیر میشدی و میخوابیدی، ساعت 3/5-4 صبح بیدار میشدی و گریه و غذا غذا غذا.... من و بابات هم نوبتی هر روز یکیمون بلند میشدیم بساط غذا رو برات آماده میکردیم و بهت میدادیم و کنارت میخوابیدیم تا خوابت بگیره و بتونیم صبح بیدار شیم. (خدارو شکر این عادتت الان از بین رفته وگرنه بیچاره میشدیمزبان)

به قول خانم محسنی(مدیر مهدتون) دو کلمه رو خوب بلدی تکرار کنی: یکی غذا یکی هم تابچشمک

راستی اینو هم بگم هنوز هم مثل همیشه قبل از اومدنمون از مهد باید کلی بازی کنی تو حیاط و بعدش به یه بهونه بیایم سوار ماشین بشیم و بریم طرف خونهاوه از تو حیاط مهد بیرون اوردنت مکافاتی داره چون همش میگی تاب تاب تاب....

تو این پست یه سری عکسها برات گذاشتم که از تو حیاط مهد ازت گرفتم  البته مال 2ماه پیشه. قبل از اینکه موهات رو کوتاه کنیم. تمام کارات تو هم تو عکسا مشخصه. رو هر وسیله بازی که میشینی بعد از چند ثانیه یه وسیله ی دیگه رو نشون میدی که بریم با اون بازی کنیم. برا وسیله ی بعدی هم این کار تکرارمیشه تااااااااااا..... به زور بیایم بیرون.نیشخند

جدیدا هم از تو مهد چند تا شعر یاد گرفتی و میخونی:

تاب تاب عباسی         خدا منو      نندازی

اگه بخوای    بندازی       بغل        مامان(اشاره به من) 

بعضی وقتا هم میگه: بابا بابا بابا و اصرار داره که بغل باباش بیفته تا مامانش.

بچه م میخواد شعرو عوض کنه به خاطر علاقه ی وافر به باباشنیشخند

و شعر یه توپ دارم قلقلیه به این صورت:

ما میگیم : یه توپ دارم    تو میگی : ققلیه

سرخ و سفید و     آبییییییی

میزنم زمین           هواااااا

نمیدونی تا           کجاااااااا

من این توپو          نداشتم

مشقام و خوب      نبشتم

بابام به من           عیدی

یه توپ                ققلی

هوراااااااااااااااهورا

 

 

 

 

اینم کاریه که از بچه های مهد یاد گرفتی. این وری بالا رفتن از سرسره. ای شیطونبغل

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (9)

خاله اکرم(تازه دانشجو)][عینک]
14 تیر 92 22:25
سلااااااااام خاله خشکل خودم!منم مثل مامانی خیلی وقت بود اینجا نیومده بودم.خداروشکر کنکور تموم شد!! نفس خاله خیییییلی عکسات خشکلن!مامانت هر روز زنگ میزنه] میگه ریحانه این کار جدید رو یادگرفته و فلان حرکتو انجام داده ما هم کلی ذوق میکنیم دخملمون بزرگ شده و کلی میخندیم(اینکه اومدی گفتی آرین موهاتو کشیده) ای بابا..از دست این پسرا..چرا انقد دخملمو اذیت میکنن؟فدات شم میدونم اینجور موقع ها هیچی نمیگی و لباتو به حالت گریه در میاری ولی گریه نمیکنی(فداااااااااات بشم من با این کارای خشملت،نفسم خیلی صبوره) خلاصه خاله مثل همیشه میگم کاشکی پیشمون بودی... دوست دارم... در حالت عکس چهارمی از آخر کلی بوست میکنم نفسسس منننن مامانی منتظر عکسای جدید ریحان جونی هستیییم[شوخی
مامانی درسا
15 تیر 92 2:17
وای مامانی بالاخره اومدین نگرانتون شده بودیم خداروشکر سلامتین الهی چقده بزرگ شده این گلی خانم ........ وای وای مثل درسا سرسره رو برعکس سوار میشه ممنون بابت رای عزیزم کاش دختری رو شرکت میدادی هنوز وقت هست
مامان بهار
17 تیر 92 15:53
به به سلام چه عجب ! دیگه کم کم داشتم از اومدنتون ناامید می شدم . راستی ریحانه جون چه مهدی میره ؟ به نظر مهد خوبی میاد


سلام خاله جون. ما هستیم همیشه در خدمتتون. مهد کوچولوهای ناز
مامان بهار
18 تیر 92 15:05
خوب حالا این مهد خوشکل کجا هست ؟ به من نزدیکه که بتونم دخترمو بگذارم ؟ راستی شما تهران هستید؟


نه عزیزم ما مشهد زندگی میکنیم. فکر کنم همشهری شما هستیم نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
مامانی درسا
19 تیر 92 2:52
دوباره اومدم بدیدمت و برفتم ..... هزارماشالله خیلی ماه شدی عزیزم


ممنون از اومدنتون خاله جون خوشحالمون کردین
سمانه
20 تیر 92 21:23
به به ... سلام عزیزم . خیلی وقت بود ریحانه جون رو ندیده بودم . ما شا اله چقدر خانم شده . از طرف من ببوسش عزیزم.خوش باشین


سلام خاله جون. ممنون که بهمون سر میزنید. بوس واسه شماااااااااااا
مامانی درسا
17 مرداد 92 12:56
صدای پای عید می آید و دل مومن بر سر دو راهی آمدن عید رمضان و رفتن ماه رمضان بلا تکلیف است.. از آمدن آن یک دل شاد باشد یا از رفتن این یک محزون؟ عید فطر پاک ترین و عیدترین عیدهاست چرا که پاداش یک ماه عبادت و شست و شوی جان در نهر پاک رمضان است. پیشاپیش عیدتون مبارک
خاله اکرم
17 مرداد 92 17:16
خاله چقده قشنگ شده وبت(قالب جدید)... خیلی دوست دارم دخمل نازخاله
اکرم
17 مرداد 92 17:22
خاله پس عکس کنارت وبت کووو؟