مهد کودک کوچولوهای ناز
از آخرین نوشته م تقریبا 2ماه میگذره. خیلی دوست دارم بیام و از روزانه هامون برات بنویسم. از کارایی که انجام میدی. از حرفای جدیدی که میزنی از کلماتی که پای به پای ما تکرار میکنی و کلی ما رو میخندونی.
از شیرین کارایات، اذیت کردنات، خانم شدنت و و و .... ولی حیف....حیف که زیاد وقت ندارم. خیلی دلم واسه شب بیداری هام تنگ شده. آخه فقط تو اون زمان بود که میتونستم به وبلاگت سربزنم و آپش کنم، به ولاگ دوستان سربزنم ، اینترنت گردی کنم و....حیف که شبا باید زود بخوابم تا صبح به موقع بتونم بیدارشم و برم سر کار. یه چیز جالب برات بگم. من خواب رو خیلی دوست دارم. البته بیشتر خواب صبحهاو ظهرها رو. ولی از وقتی بعداز تولدت میرم سر کار، حاضرم از خستگی انجام کارها شب زود بخوابم ولی صبح زود بیدار شم که وسایلت رو جمع کنم و تو رو راهی مهد کنم. کاری که قبلنا هرگز نمیتونستم انجام بدم.
چند شب پیش برا انتخاب و ارسال عکسات واسه خاله ها بیدار موندم و مسنجرم هم روشن بود. خلاصه دیدم که نصف شبی همه هستن. خاله هات که یکی یکی میومدن و پیام میدادن و میرفتن. دختر دایی م هم بود. بعد از یه مدت دایی مهدی هم اومد
زنعمو نجمه هم بود
و من خوشحال ازدیدن این همه آدم و اونا متعجب از حضور اون موقع من. که همش میگفتن برو بخواب فردا دیرت نشه
منم هی میگفتم باشه. خلاصه صحبت با زنعمو نجمه گل کرد و ما تا ساعت 3بیدار بودیم
ولی چه شبی بود بعداز مدت ها. خیلی خوش گذشت.
خلاصه بگذریم....
این مدت خیلی اتفاقات ریز ودرشت افتاده. متاسفانه خیلی هاش یادم رفته. این سری میخوام از مهدت برات بنویسم که چقدر بهت اونجا خوش میگذره. صبح که با روی باز میری مهد و ظهر که با گریه از مهد میارمت خونه.
اسم مربیت زهرا جونه واسم پرستارت زینب جون.تو خونه مرتب اسمشون رو تکرار میکنی و در مورد دوستات و اتفاقاتی که برات تو مهد افتاده دست و پا شکسته صحبت میکنی. یا یه سری کار انجام میدی که ما تا حالا انجام نداده بودیم . فرداش که از مربیت پیگیر میشم ، میفهمم که ای شیطون از مهد یاد گرفتی و مثلا فلان اتفاق برات افتاده.
یکی از چیزهایی که مرتب تکرار میکنی اینه:
دستت رو خودت گاز میگیریو میگی : آریا
داستان از این قراره که آریا از همه ی بچه هایی که تو کلاستون هستن قلدرتر و هیکلی تره. یه روز که سوار تاب بوده تو لباسش رو میکشی و میگی بیا پایین من بشینم. اونم در یک اقدام سریع(مربیت میگه چشمم بهت بوده ولی نتونستم کاری بکنم) دستت رو گاز میگیره.خلاصه این جای کبودی تا10روز همینجوری رو دستت بود.الهی بمیرم برات دختر خوشگلم که دیگران اذیتت میکنن ولی تو هیچ کاری بهشون نداری. فدای تو دختر مظلومم.

یکی دیگه از کارات اینه که موهات رو میکشی و میگی: آرین
آرین هم کوچیکترین نی نی مهدتونه. همون که همسایه بغلیمونه و هر روز من و مامانش(منیره خانم) میایم دنبالتون و میریم خونه. این آرین ما ماشالا الان 10 ماهشه یاد گرفته مو میکشه. یه چیز جالب که وقتی موهات رو میکشی خودت هم میگی بدددددددددده
. انگار وقتی موهات رو آرین میکشه مربی دعواش میکنه و میگه: بده ، این کار بدیه. انجام نده. یعنی در عین حال نقش سه نفر رو بازی میکنی
نقش آرین ، خودت و زهراجون. الهی مامانی دورت بگرده با این شیرین کاریات.

یه روز هم از مهد اومدی که دیدم یکی صورتت رو چنگ انداخته که کاشف به عمل اومد کار سپهر بوده. بازم سر یه اسباب بازی دعواتون شده بوده.
راستی برات بگم اسم دوستای تو کلاست رو:
آرین ، آریا ، سپیده و سپهر( که دوقلو ن) بهار ،که بهش میگی بلا
اینا ثابت های تو کلاستن که ماماناشون کارشون تعطیلی نداره مثل ما و صبح کار هستن. در طول سال تحصیلی هم چند نی نی دیگه به شما اضافه میشه که اونا شیف گردون هستن صبح و عصر. والا زهرا جون خیلی حوصله داره که میتونه از شما وروجک ها نگهداری کنه.

زهرا جون و زینب جون خیلی هم تو رو دوست دارن هرروز کلی قربون صدقه ت میرن و کلی میبوسنت. اگه یه روز نری یا دیر بری سراغت رو میگیرن. میگن ماشالا نسبت به بچه های دیگه شیرین زبون تر و باهوش تری. بزنم به تخته
خوراکی هایی که هر روز برات میذارم شامل سه چیزه: صبحانه ، میوه ، ناهار. که علاوه بر اینها هم معمولا کیک یا بسکوییت برات میذارم که بازم اگه گرسنه ت شد دستت باشه وبخوری. یه مدت خیلی ماشالا اشتهات خوب شده بود. تازه کلمه ی غذا رو هم یاد گرفته بودی و این شده بود واسه ما داستان.
راه میرفتی میگفتی غذا غذا غذا.... پشت سر هم. یه روز رفتم مهد دیدم زینب جون میگه بیا به دخترت برس که داره ما رو هم میخوره. هر چی براش گذاشته بودی خورده بازم میگه غذا. خلاصه ما برگشتیم خونه سریع برات غذا گرم کردم خوردی. وقتی برا خودمون هم سفره پهن کردم بازم اومدی نشسته کنار سفره و ...... ماشالا ماشالا نوش جونت جیگر شیرین زبون مامان.
تو همون مدت که تقریبا 3-2هفته طول کشید کارت این شده بود با اینکه شب خوب سیر میشدی و میخوابیدی، ساعت 3/5-4 صبح بیدار میشدی و گریه و غذا غذا غذا.... من و بابات هم نوبتی هر روز یکیمون بلند میشدیم بساط غذا رو برات آماده میکردیم و بهت میدادیم و کنارت میخوابیدیم تا خوابت بگیره و بتونیم صبح بیدار شیم. (خدارو شکر این عادتت الان از بین رفته وگرنه بیچاره میشدیم
)
به قول خانم محسنی(مدیر مهدتون) دو کلمه رو خوب بلدی تکرار کنی: یکی غذا یکی هم تاب
راستی اینو هم بگم هنوز هم مثل همیشه قبل از اومدنمون از مهد باید کلی بازی کنی تو حیاط و بعدش به یه بهونه بیایم سوار ماشین بشیم و بریم طرف خونه
از تو حیاط مهد بیرون اوردنت مکافاتی داره چون همش میگی تاب تاب تاب....
تو این پست یه سری عکسها برات گذاشتم که از تو حیاط مهد ازت گرفتم البته مال 2ماه پیشه. قبل از اینکه موهات رو کوتاه کنیم. تمام کارات تو هم تو عکسا مشخصه. رو هر وسیله بازی که میشینی بعد از چند ثانیه یه وسیله ی دیگه رو نشون میدی که بریم با اون بازی کنیم. برا وسیله ی بعدی هم این کار تکرارمیشه تااااااااااا..... به زور بیایم بیرون.
جدیدا هم از تو مهد چند تا شعر یاد گرفتی و میخونی:
تاب تاب عباسی خدا منو نندازی
اگه بخوای بندازی بغل مامان(اشاره به من)
بعضی وقتا هم میگه: بابا بابا بابا و اصرار داره که بغل باباش بیفته تا مامانش.
بچه م میخواد شعرو عوض کنه به خاطر علاقه ی وافر به باباش
و شعر یه توپ دارم قلقلیه به این صورت:
ما میگیم : یه توپ دارم تو میگی : ققلیه
سرخ و سفید و آبییییییی
میزنم زمین هواااااا
نمیدونی تا کجاااااااا
من این توپو نداشتم
مشقام و خوب نبشتم
بابام به من عیدی
یه توپ ققلی
هورااااااااااااااا





اینم کاریه که از بچه های مهد یاد گرفتی. این وری بالا رفتن از سرسره. ای شیطون




مهد کودک کوچولوهای ناز
